دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست......
امشب باز آسمان دلم ابریست
دل بهانه ی تو را می گیرد
دیدنت را میخواهم و بودنت را
چه کنم با این دل شکسته ی بیقرار که خواب و قرار از من گرفته
آخ که چه سخت است دلتنگی وندیدن ، دوست داشتن و بهم نرسیدن !
نازنینم !
بگو چه کنم
بگو از کدامین افق طلوع خواهی کرد
بگو با کدامین سحر خواهی آمد بگو.....
بگو چه کنم دردهای این دل بیقرارم را .......

این روزها آنقدر دلتنگم که
هرگز با ور نمی کنم که سالهای سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد،
زیستن مشکل شده است
و لحظات چنان به سختی و سنگینی
بر من گام می نهند و دیرمی گذرند
که احساس می کنم ، خفه می شوم
هیچ نمی دانم چرا......

در هجوم طنین صدایت دلم دیوانه ترین است!
دیرگاهی ست در درونم آتشی برپاست...
بند بند وجودم به انتظار صدایت نشسته است...
صدایی که مرا از درون خود به پرواز در می آورد!!!
تو هیچ نخواهی دانست که چه ها کشیده ام در فراغ تو...!
(خودم)![]()

حال که نیستی ... می فهمم بودنت معنای زنده گیست...!
در نبودنت ثانیه ها نمی گذرند ... قلبم امیدی به تپیدن ندارد ... نفسم سنگین شده است ...!
زنده گی ام به انتظاری ابدی مبدل شده است!!!
بی تو حتی واژه ای برای نوشتن ندارم...... دست هایم یاری ام نمی کنند...... گوش هایم بهانه صدایت را می گیرند...... اشک هایم امانم را بریده اند......
دلم هوای با تو بودن دارد...!!!!
غم نبودنت آنقدر عظیم است که در بیان نمی گنجد.... پس خاموش می شوم و در انتظار آمدنت، به عکست خیره می مانم.....!
(خودم)![]()
دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
و
من ، تو بودیم
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
" بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !


دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار، تو این سکوت
چه بی صدا، نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی،
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق، دوباره ما
دو هم نفس، دو هم زبون
دو همسفر، دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز،
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات،
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار، تو این سکوت
چه بی صدا، نفس نفس

فاصله

تو به شفافی شبنم روی برگ ها
من مثل یه برگ زردی که میفته از درخت ها
تومثل طراوت گل های نرگس
روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز
بین من و تو فاصله غوغا می کنه
یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ای که توی شب های سیاهم
می درخشی و میشی جون پناهم
تومثل طراوت گل های پونه
چرا رفتی از برم ای دیوونه
تو مثل یه تیکه ابری توی آسمون آبی
پاک و ساده مثل رویا مثل خوابی
بگو یک بار آره یک بار بر می گردی
یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی
بین من و تو فاصله غوغا می کنه
یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

تنهاترينم من، تنها نزار منو، تنها سفر نکن
اين دل شکسته از ياد رفته رو، ديونه تر نکن
ای رود مهربون، از روز وصلمون، چيزی بگو به من
حرفی بزن گل ام، من کم تحمل ام
با گريه های تو، روزهای شاد ام و از ياد ميبرم
اما چه فايده، ميترسم عاقبت از يادتو برم
کم گريه کن گل ام، من کم تحمل ام
با چشمهای خيس، اين چشمه های غم
با گريه زياد، با خنده های کم
انگار تا ابد، با اين بهونه ها
جای منو تو اند، ديونه خونه ها
حرفی بزن گل ام، من کم تحمل ام
با من بمون گل ام، من کم تحمل ام

هیچ می دانی نگاهت با من چه کرد؟!؟! صدایت مرا با خود به کجا برد؟!؟! و اگر روزی دستانت دستانم را لمس کنند... من به پرواز در خواهم آمد؟!؟! ..... نه، تو نمی دانی... هیچ کس نمی داند...!
بودنت به وجودم معنی می دهد... و رفتنت مرا به غباری در باد مبدل می سازد......
آری... جسمم از تو دور است... اما روحم در آسمان دلت در حال اوج گرفتن است... احساسش نمی کنی....؟!!!
آن زمان که کودکی بودم... آرزویم بود که بتوانم نفس هایم را بشمارم...!!!!! و هیچ نمی دانستم که روزی تو مرا به این آرزو برسانی..... وجودت، تپش های قلبم را به شماره می اندازد....!
من هیچ نمی دانم از این احساس.... جز این که در قلبم انقلابی برپاست!!!
یک انقلاب سرخ....... به سرخی یک عشق...!!!
(خودم)![]()

هر جا هستی، ياد من باش ! ياد اين نفس بريده!
كه يه عمره توی آينه، تنها عكس تو ر ُ ديده!
هر جا هستی، ياد من باش! من كه با ياد تو موندم،
پا به پای هر دقيقه، از تو خوندم! از تو خوندم!
از تو كه شرم سلامت، لحظه هامُ زيرُ رو كرد!
با خداحافظ سردت، چشم من به گريه خو كرد!
همترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!
هر جا هستی، ياد من باش! آخرين خاتون آواز!
با تو خوش صداترينه، سيم بی زخمه ی اين ساز!
ياد من باش، وقتی بی من اين ترانه رو شنيدی!
ياد من باش، اگه من رو، حتا توی خواب نديدی!
بی تو تقويم سكوتم، هفته ی آبی نداره!
اين ترانه اوج من نيست، اين سقوط انتحاره!
همترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!
(يغما گلرویی)

دانلود![]()
*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸
چندتا تا mp3 که خودم خیلی دوست دارم![]()


هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهی برد
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه های چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبی در يا فدای چشمانت
چه می شود تو صدايم كنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
(مریم حیدرزاده)


به روی برگ زندگی دو خط زرد می كشم
و چشم عاشق تو را كه گريه كرد می كشم
تو رفتی و بدون تو كسی نگفت با خودش
كه من بدون چشم تو چقدر درد می كشم


خسته
شكسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
از اين فرياد
تا آن فرياد
سكوتی نشسته است...
لب بسته
در دره های سكوت
سرگردانم...
من ميدانم
من ميدانم
من ميدانم
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگينی پا بر جاي هزاران جار خاموش...
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته ام
من دلبسته ام...
(شاملو)

دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست... آن روز که صدایت در وجودم طنین انداز شد، شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی نهاد...! تانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق، خود را در پستوی زمان تنها حس می کنم...
چشم هایم دیگر از آن من نیستند... هیچ نمی خواهند... جز تو! هیچ نمی بینند... جز تو!
دست هایم... به امید نوازش پلک هایت با من همراهند...!
و پاهایم... نمی دانم مرا به کجا می برند... شب هنگام در جستجوی تو، مرا به دل سیاهی می کشانند...!
بند بند وجودم به انتظارت نشسته است...
کاش بیایی و مرا از این التهاب رهایی بخشی.....!
( خودم )![]()

گل من...!
هميشه با تو بودن برای من خود زندگيست!
تو دليل زنده بودن من هستی،
معنای زنده بودن من، يعنی بودن تو در كنار من!
هر نفسی كه می كشم به اميد زيستن در كنار توست!
تو خود عشقی برای اين تن خسته من!
آن لحظه اي كه تو نباشی، من نيز نيستم!
قشنگ من...!
وقتی تو در كنارم هستی، گويا همه دنيا را دارم!
من به داشتنت می بالم، من به بودنت می بالم!
تو همه زندگی من هستی، تو همه وجودی برای من!
اول و آخر زندگی من...
با نام تو و ياد تو شروع ميشه!



به باد گفتم:
عاشقم ، چه كنم؟
به خود پيچيد...
به گردباد بدل شد به سوي صحرا رفت !
به آب رود نوشتم :
عشق چيست بگو؟
سري به سنگ زد و نعره زنان به دريا رفت !
به آه گفتم:
پايان كار عشق كجاست؟
ز حجم سينه برآمد چو ابر، بالا رفت !

صبورم هنوز
ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه باريد از ماه و سال
به ياد گزشته صبورم هنوز
شكستند اگر قاب ياد مرا
دل شيشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره ی دردهايم نشد
پر از فكر راه عبورم هنوز
ستاره شدن كار سختی نبود
گزشتم ولی غرق نورم هنوز
پر از خاطرات قشنگ توام
پر از ياد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نكردم خودت گم شدی
من شيفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگی ساده نيست
در اين عرصه مردی جسورم هنوز
اگر كوك ماهور با ما نساخت
پر از نغمه ی پاك و شورم هنوز
قبول است عمر خوشی ها كم است
ولی با توام پس صبورم هنوز
(مریم حیدرزاده)


بی تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
مثل يك بيت ته قافيـه ها خواهم مـــــــرد
تــو كه رفتی همه ثانيه ها سايه شدنـــد
سايه در سايه آن ثانيه ها خـواهم مــــــرد
شعله هــا بی تو زبی رنگی دريــــا گفـتند
موج در موج در اين خاطره ها خواهم مــرد
گـم شدم در قــدم دوری چشمان بهـــــار
بی تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده های تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
